استان غرب مازندران
سفری کوتاه بر بلندای
قسمتی از استان جدید غرب مازندران
بی هیچ مقدمه دست مرا گرفت و گفت بیا، بدون آنکه از او و محیط عجیب و غریب
و رنگ های متحیّر کننده اطرافش تعجب کنم با او همراه شدم. در یک چشم بر هم
زدن گویی از حبابی گذشتیم و من خود را بر بالای آسمان شهر رامسر دیدم که
زیر پایم اردوگاه میرزا کوچک خان جنگلی نمایان بود. جریان را جویا شدم که
گفت در سال 1412 هستیم. بدون تعجب حرفش را قبول کردم و به اطراف نگاه کردم.
اردوگاه تغییر چندانی نداشت و تنها بر ساختمانها افزوده شده بود و نمایی
جدید و سازه هایی بزرگتر از قبل داشت. جنگلش هم دست نخورده مانده بود اما
سمت دریا تغییراتی دیده می شد. نواری نازیبا ساحل را فراگرفته بود که به
ماری شبیه بود که خلق را از دریا و نزدیکی به آن می ترساند. گویی همان جاده
ساحلی معروف بود ولی از وسایل نقلیه و آدمیان خبری نبود. به نظر می رسید که
افتتاح نشده و علی رغم اینکه خیلی ها دنبال ساختن آن بودند من از اینکه
افتتاح نشده خوشحالم و این شد که سریعا ذهن پرسشگر من سراغ گذشته را گرفت!
گفتم بالاخره توانستند استان جدید را تأسیس کنند؟ در جواب گفت که 19 سال
پیش این اتفاق رخ داده اما نام آن و کنجکاوی من نسبت به مرکز آن را بی جواب
گذاشت و گفت صبور باش. در ضمن سوال من راجع به اینکه چه شد که یک سال بعد
این اتفاق افتاد را هم بی جواب گذاشت و گفت در آخر می گویم.
دیگر هر کجا که اراده میکردم آنجا می بودم. کمی جلوتر شهرکهای زیاد و زیبایی گرداگرد رامسر را فرا گرفته بودند و مناطق ساحلی زیباتر و زنده تر گشته بود. گویا دریا هم زیباتر شده بود و رنگ آب از آلودگی خبر نمیداد. هیچ حواسم نبود که از جاده ساحلی دیگر خبری نیست! همانطور محو شادی کودکان و شنای مسافران و قایق های بسیار و رفت آمدشان شده بودم و با تعجب به هواپیماهای تک موتوره که هنوز بر آسمان 20 سال بعد پرواز میکردند نگاه میکردم و از دیدن قایق های بادبانی درون آب و جمعیت بسیاری که روی شنهای ساحل و استراحتگاه ها استراحت میکردند لذت میبردم. گویی آب دریا هم کمی همراهی کرده است و خود را عقب کشیده. مکانهای تفریحی رامسر همچون تله کابین و شهر بازی قدیمی شهر بزرگتر شده و لوازم شادی و نشاط جمعیت بیشتری را فراهم مینمودند.
بر کنجکاویم افزوده شد و سریعا به داخل شهر رفتم. شهر دیگر شهر سابق نبود. تنها قسمتی از شهر بافت سنتی خود را به عنوان یادگاری از گذشته حفظ کرده بود و باقی آن با حفظ ترکیب گذشته تنها مرتفع تر و متراکم تر شده بود. به نظر چیزی شبیه طرح شهر معاصر لوکوربوزیه (1) می آمد که مرکز شهر متراکم و با ساختمانهای بلند بود و اطراف آن مناطق مسکونی و باغهای کوچک و تفریح گاه ها بودند. در ظاهر به نوعی مشخص بود که صنعتی که شهر با آن امرار معاش میکرد گردشگری است. هتل قدیمی و ساختمانهای تاریخی با داربست ها احاطه شده بودند و از آنها محافظت میشد. کنجکاو نحوه جابجایی مسافران شدم و به سمت فرودگاه رفتم که آنچه انتظار داشتم را دیدم. کار آن به پایان رسیده بود و رفت و آمد هوایی بسیار زیاد بود. اطراف آن به دلیل صدای زیاد خالی از سکنه شده بود و با درخت های بلند مانع های صوتی ایجاد کرده بودند اما این امر اعتراضی را به همراه نداشت چرا که امری لازم بود.
پایانه های مجهز به سیستم های جدید حمل و نقل بین شهری و درون شهری در آن دیده می شد که به صورت کوچک و بزرگ در دو طرف آن و در وسط شهر دیده می شدند و مسافرت با آنها جالبتر از خودروهای شخصی به نظر می رسید. ارتباط بین شهری با سیستم حمل و نقل سریع و متنوعی انجام میشد و یا همچون گذشته با خودروهای معمولی از راه کمربندی های تازه تاسیس انجام می گرفت. این کمربندی ها با تکنیک های جدید حمل و نقل نیازمندی به جاده ساحلی را از بین برده بود. کنجکاو آب گرم های رامسر شدم و دیدم که با معماری زیبا و گسترش محیطشان جاذبه آنها بیشتر شده بود. حتی با دوش هایی مخصوص و نوشیدنی هایی خاص که تاثیر آنها هم همچنان معلوم نبود ناراحتی های گردشگران نسبت به تشعشعات رادیوم (2) برطرف شده بود. از فرصتی که داشتم استفاده کردم و سری هم به ییلاق جواهرده زدم و هوایی ییلاقی تنفس کردم و دوباره به ادامه سفرم برگشتم.
بگذریم، شهر هرچند بسیار گسترش یافته بود اما در آن گره های ترافیکی دیده نمی شد و در مرکز شهر رفت و آمد ها یا با دوچرخه بود و یا با خودروهای برقی صورت میگرفت. از آنجا فهمیدم که بخشی از برق منطقه از نیروگاه بیولوژیکی که از تفاله چای یا فضولات حیوانات و ... و بخش دیگری از نیروگاه آبی و هنوز بخشی وارداتی بود که البته روی طرح های جدید در حال کار بودند مثل امواج دریا یا خود ریزش باران و ... که آنچه مثبت بود از وابستگی به دیگر نقاط کاسته بود.
در کل وقتی از آن شخص دانا پرسیدم از کلیات منطقه برایم گفت که بر تعداد شهرستان ها افزوده شده و بسیاری از نیازمندی ها درون خود استان بر طرف شده و حتی صنایع غیر آلاینده بخش بزرگی از درآمدزایی و اشتغال زایی مردم منطقه را شامل شده است که در گذشته این چنین نبوده. امید به زندگی افزایش یافته و وضعیت سلامت در بهترین حالت خود در کشور قرار گرفته بود. حتی میزان توسعه هر یک از شهرستان های استان را در حال حاضر و بیست سال پیش به صورت مقایسه ای و با روش تاکسونومی عددی (3) بر روی نمودارهایی نشانم داد که بسیار خوشحال شدم. درصد بیکاری به زیر صفر آمده بود و از استانهای کناری جذب نیروی کار صورت میگرفت و هر یک از شهرستان ها با توجه به قابلیت خود در زمینه خاصی پیشرفت داشتند. جالب آنکه شهرهایی از شرق گیلان که همچون ما از کاروان پیشرفت عقب مانده بودند هم برای خود حرفی برای گفتن داشتند ولی سفر من به شرق و زادگاه خودم شهسوار بود و از نقاط دیگر به دیدن آمارها بسنده کردم.
از این مسائل که بگذریم خدا رو شکر دانشگاه های متفرقه و گوناگون جایشان را به دانشکده های کاربردی و صنعتی و تعلیم حرفه های خاص داده بودند که بلافاصله و در حین تعلیم وارد کار یدی و فکری هم می شدند. تنها دو دانشگاه دولتی در منطقه در دو شهر تاسیس شده بودند که یکی به علوم پایه و انسانی و دیگری به علوم فنی و معماری و ... می پرداختند که انتقال اطلاعات و همکاری های متقابل بسیاری داشتند.
در حال تماشای جشنی محلی در رامسر بودم که آن شخص توجه مرا به ساحل جلب کرد و گفت دقت کن! تازه فهمیدم که دیگر جاده ساحلی وجود ندارد و فهماند که مردم منطقه جلوی ساخت آن را گرفتند و مانع ساخت آن شدند. در کل شهرداری و مردم با مشارکت هم شهری زیبا ساخته بودند که باعث شد کنجکاو شوم و شهر را از نظرگاه شب هم نظاره کنم و انصافا شهری شده بود که در شب نیز زیبایی بسیاری داشت و دیگر از افسردگی ناشی از رطوبت و باران و تاریکی در و دیوار خبری نبود و تعداد خواهرخوانده (4) های آن هم به گفته او از 2 شهر به 12 شهر رسیده بود. اسکان مسافران بیشتر در هتل های سمت ساحل و یا در سمت شرق مابین رامسر و شهسوار صورت میگرفت.
بسیار متعجب بودم و این همه تغییرات خوب و گسترده در 20 سال تا حدودی برایم سوال برانگیز بود ولی ناممکن نبود و تا سوالی در این زمینه می پرسیدم می گفت در آخر خواهم گفت. این شد که مدام خودم را صبور جلوه می دادم و مشتاق برای سفر به سمت زادگاه خود یعنی شهسوار (تنکابن) بودم ولی از تغییرات بین دو شهر نمی توانستم بگذرم. این شد که با ملایمت به سمت شرق حرکت کردیم و من بر خلاف آن شخص همه جا را با دقت نظاره می کردم و برای آنکه توضیح تمام آنچه دیدم بسیار طولانی می شود تنها آنها را که برای خودم جالبتر به نظر می رسیدند برایتان شرح می دهم.
رفت و آمد به صورت روان و مداوم در جریان بود و البته نتوانستم ساعات شلوغی خاصی برای آن پیدا کنم. از مارکوه که جذابیت بیشتری از خود نشان می داد بگویم که مسیر زیبایی دایره وار دور تا دور کوه کشیده شده بود و هم دارای مسیر پیاده بود و هم واگن هایی خاص در یک مسیر نزدیکتر برای سالخوردگان و آنها که عجله بیشتری برای دیدن و تماشای قلعه و منظره زیبای سمت کوه آن را داشتند مهیا بود. حتی بازدید در هنگام شب با چراغانی زیبایش لذت بخش تر بود و خطی نورانی تا سمت رشته کوه های البرز کشیده شده بود که آن تله کابین تازه تاسیسی بود. مسیرهای جایگزین و جدید؛ شهر شیرود را از گره ترافیکی نجات داده بود و حتی جلوی حرم پارکینگی بزرگ برای مسافران و زائران تهیه شده بود و مسیر عبوری به سمت دریا کمانی زده بود و جلوی حرم تنها مردم دیده می شدند. خوشبختانه ساخت و سازهای شرق و غرب حرم عقب نشینی زیبایی داشتند و از هر دو سو حرم به خوبی نمایان بود. هتل ها و مکان های اسکان مسافران هم همه در قسمت جنوبی حرم و یا در سمت ساحل قرار داشتند.
شهرک های مسکونی و باغهای مرکبات در این محدوده ها بیشتر دیده می شد و زمین های زراعی همچنان این مناطق را سبز نگاه داشته بودند. اما از همه جالبتر آنجا بود که کمی ارتفاع گرفتم و به شرق نگاه کردم که از آن فاصله چند چیز بیشتر نظرم را جلب کرد، یکی سازه ای بزرگ و نزدیک که بر خیابان قدیمی بود و دومی چرخ و فلکی زیبا و بزرگ همچون چرخ و فلک چشم لندن در مرکز شهر البته نه آن مرکز عرفی بلکه مرکز هندسی آن و جنب رودخانه چشمه کیله و آخرین آن برج های بسیاری که نزدیک به دریا و هسته اصلی کنونی شهر گرد آمده بودند. اما آن سازه مرا به سوی خود کشاند، بنایی بزرگ با نسبتی زیبا و طراحی ای جالبتر دروازه ورود به شهر و به نوعی معرف بی جان شهر و به نوعی دیگر تمام منطقه بود. پایه ها و دو قوس آن همچون پل چشمه کیله بود و بالای آن در دو سمت موج ها و کوه هایی نمادین به زیبایی نشانگر پدیده های طبیعی خود یعنی دریا و جنگل بودند. کل خیابان را گرفته بود همچون زیباییش که مرا. از آن نیز گذشتم چرا که منتظر زیبایی های بیشتر بودم.
دیگر تنها دیده هایم را برایتان بدون وصف حال خود می گویم: دانشگاه علوم پایه و انسانی که در باغی زیبا ابتدای ورود به شهر قرار داشت، وسعت و جمعیت شهر چند برابر شده بود و جا برای توسعه همچنان وجود داشت. شهر گویی با مدل رشد هوشمند (5) گسترده شده و بر وسعت خود افزوده بود که اینگونه دیگر شهر به همراه پراکندگی جمعیت و کالبد رشد نمی کرد بلکه از قبل مکان های گسترش مشخص می شدند و جمعیت ناحیه به ناحیه اسکان می یافتند تا هم در هزینه های پیش از ساخت و هم در هزینه های پس از آن همچون تامین امنیت و آسایش و ...صرفه جویی شده باشد. دریا را در یک نظر تا چالوس دیدم و سنگچینی ندیدم و هرچه دیدم زیبایی بود و نشاط و زندگی. پرندگان زیادی در گوشه کنار تجمعاتی داشتند و مردم نیز از اینگونه تجمعات داشتند. ساختمان های تجاری بر ساختمان های اداری در مرکز شهر غالب بودند و به همراه تعدادی برج های مسکونی و بانک های بلند مرتبه مرکز شهر را در سلطه خود داشتند. مرکز فعال شهر دیگر محدوده ای کوچک و محقّر نبود بلکه وسعتی چند برابر یافته بود. البته بسیاری از واحدهای اداری و تجاری و اکثر واحدهای خدماتی از جمله دادگستری و بورس و پارک بزرگ شهر و موزه و ... در مکان هایی دور از مرکز و بسیار هوشمندانه جهت کنترل ترافیک جمعیتی و ایجاد هسته های جدید شهری در نقاطی خاص قرار گرفته بودند. در هر یک از آن هسته های جدید شهری فرهنگسراها و مراکز فرهنگی با فضای سبز کنارشان مشهود بود. مسجد جامع دیگر دارای صحن شده بود و در بین شلوغی مرکز شهر همچون زمینی آرامش بخش و ماورایی به نظر می رسید. شهرهای کوچک اطراف به نوعی در شهر اصلی یعنی شهسوار (تنکابن) حل گشته اما همچنان قابل تفکیک و بازشناسی بودند.
پل قدیمی چشمه کیله همچنان با هفت ستونش ایستاده و پا برجا مانده بود اما نه برای عبور ماشینها بلکه تنها برای عابران پیاده. گویا از میدان قدیمی مرکز شهر تا آن سوی پل تا سه راه قدیمی پیاده راه شده بود و برای گردشگران و اهالی مسیری آرام و فرح بخش تهیه شده بود. رودخانه را آماده کرده و قایق های تفریحی در آن دیده می شد و حاشیه رودخانه و مکان های تفریحی اش بیشتر شده بودند. پلی کم جاذبه پایینتر از پل قدیمی قرار داشت و تنها یکی از چند پل جدید شهر برای سهولت رفت و آمدها بود.
جلوگیری از پراکندگی جمعیت این مزیت را ایجاد کرد که پرورش گل و گیاه در اطراف شهر بسیار زیاد شود و مرکبات منطقه همچنان بیشترین سهم را از زمین های اطراف به خود اختصاص دهند. با وجود ساختمان ها و رشد کالبد شهر اما همچنان شهر در یک نگاه سبز بود. درختان نارنج همچنان حاشیه خیابان های جدید و قدیم شهر را پوشانده بودند و منتظر فصل بهار و عطر افشانی بودند و حتی روی برج ها و ساختمان های بلند شهر هم فضاهای سبز دیده می شد. شهرک صنعتی دیگر آن شهرک به معنای شهر کوچک نبود و دیگر خود شهری بزرگ شده بود. تولیدات شهرک به همراه ماهیان پرورشی و دریایی و همراه گل و گیاه و مرکبات منطقه و حتی صنایع دستی و تولیدات کارگاه های کوچک خانگی و ... برای صادرات از سه مسیر شرق و غرب و جنوب استفاده می نمودند. مسیر الموت دیگر تکمیل شده بود و مسیرهای خروجی آن به خوبی رفت و آمدها را آسان نموده بود. فرودگاهی برای پرواز های ضروری و تفریحی نیز در سمت جنوب شرقی شهر قرار داشت که به بزرگی فرودگاه رامسر نبود و تمامی سفرهای مهم و واردات و صادرات خاص از رامسر انجام می شد. استادیومی بزرگ و پارک بزرگ شهر که چسبیده به چرخ و فلک بود و موزه و باغ وحشی با حیوانات محیط زیست منطقه از دیگر نقاطی بود که بازدید کرده بودم.
مسیر جنگلی و زیبای دوهزار دیگر بن بست نبود و تکمیل شده بود و کل مسیر از بالا همچون نعل اسبی واقعا زیبا بود. عقده های توسعه و پیشرفت دیگر در من وجود نداشت و از دیدن مناطق توسعه یافته بسیار حظ می بردم. در کل ، گویی شهر را با وجود این همه تغییرات همچنان می شناختم و با آن ارتباط برقرار می کردم. شهر در شب و روز زیبا بود و مکان های تفریحی و ورزشی و امکانات فرهنگی و ... و شادی و نشاط در چهره ها نمایان بود. در شب مسیری چراغانی شده روی کوه بسیار زیبا می نمود و انسان را به تعالی و اوج فرا می خواند.
ماشین های بزرگ و صادرات محصولات و تولیدات به سمت شرق نظر مرا به خود جلب کرد. صادرات بی وقفه در اتوبان به سمت شرق در جریان بود و این شد که شهر رویایی خود را که تازه یافته بودم ترک گفتم و راهی مسیر شرق شدم تا اگر بشود مقاصد این خودروهای سنگین را پیدا کنم. سرعت زمان را زیاد کردم و دیگر قادر به دیدن پدیده های زیر پایم نبودم تا اینکه به چالوس رسیدم. اینجا محلی بود که خوردوهای سنگین در دو جهت از هم جدا می شدند و عده ای به شهر چالوس و عده ای به سمت جنوب تغییر مسیر دادند. اینجا بود که دیگر تعجبات بی پاسخ من با تعجبی که از دیدن آزاد راه تهران - شمال و متروی تهران - شمال در من ایجاد شده بود جمع گشته و مرا به تلاطم انداخت. تلاطمی که اگر کمک آن شخص دانا نبود حتما به حباب اول سفرم بر می گشتم. او تنها گفت بمان و من یکباره آرام بر جای ماندم و با ناراحتی گفت: پرنده ی خیال تو دیگر یارای پرواز ندارد. اوج پرواز خیال تو همین بود که دیدی و حال بدان پاسخ برخی از پرسش های تو موجب اختلاف و ناراحتی عده ای می شد، بنابر این پاسخ نگفتم و آنچه دیدی تحقق می یابد به شرطها و شروطها!
شرط اصلی آن این است که همه شما بخواهید و آیه " انّ الله لا یُغیّر ما بقوم... " (6) را خواند. و دیگر شروط آن این است که این چهره ها که نشانت می دهم ، دست از لجبازی و سنگ اندازی بر دارند و دیگرانی دیگر که باید دست از بی خیالی و بی توجهی. این را گفت و چهره اش به شکل کسانی در می آمد که عده ای از چهره های مطرح بودند و من آنها را می شناختم. مابین چهره ها عده ای روشنتر بودند که می بایست کمر همت می بستند و برای آبادانی اقدامی می کردند و عده ای تاریکتر به نظر می رسیدند که تنها کافی بود سنگ اندازی نکنند و آنچه برای خود می پسندیدند برای دیگران هم بپسندند. در میان چهره ها خود را هم روشن دیدم و تکلیف خود را دانستم و وقتی که نمایش تمام شد برای اولین بار چهره واقعی خودش را دیدم که چهره ای نداشت و همانا روح منطقه با آزارهایش و تمام تاریخش بود و پس از آن گویی روح ایران و زخم ها و گزندهایش بود و همینجور مرتبه به مرتبه بالا تر می رفت که دیگر تاب نیاوردم و از شدت شرم بر خود لرزیدم و با یک نفس عمیق به آمفی تئاتر دانشگاه پرت شدم که من نشسته بودم و حضار برخاسته و در حال تشویق یکی از دانشجویان بودند که مستند لندن در یک نگاه را ساخته بود ...
سید ابوذر بنی هاشمیان - آبان 92
s.ab.banihashem@gmail.com
************************************
1 : شهر معاصر-1922
2 : این تشعشعات اثبات شده است اما اثر آن بر انسان بدرستی مشخص نیست و اظهارات بسیار است.
3 : روشی است برای درجه بندی به کمک چندین شاخص و با محاسبات عددی خاص خود
4 : قراردادی است بین سران مملکتی یا سران دو شهر که برای ایجاد همبستگی و اتحاد بیشتر انسانی و فرهنگی بسته می شود
5 : Urban Smart Growth Model-1994
6 : خداوند براي قومي تغيير ايجاد نمي كند تا اينكه خودشان باعث تغيير شوند. (سوره مبارکه رعد - آیه شریفه 11)
اسـتان ساحلی - شـرق گـیلان و غـرب مـازندران